
عشق یعنـــی قلب پاک و ناز تــو
سوی عرش بیکــــران پرواز تـــو
عشق یعنـــی مهـــربانی هــای من
حرف هـا و خنـــده و آوای مــن
عشق یعنی یک تبسم یک نگـــاه
تیر زدن بر قلـــب پاک بی گنــاه
عشق یعنی جان خود کردن نثـــار
خالصانه در قـــــدوم شهـــر یــار
عشق یعنی رنگ ســـرخ لالـــه ها
یک ضیـــافت در بهار از ژالــه ها
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:35  توسط صفورا
|
|
تو رو دوست ميدارم، نميدانم چرا،
شايد اين طبيعت ساده و بيآلايش من،
حد و مرزي براي دوست داشتن نميشناسد.
ولي سخت در اين مكتوب فرو نشستهام،
چه كسي مرا دوست ميدارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم،
اي شقايق زندگيام،
اي تنها ستاره آسمان قلبم،
اي زيباترين زيباييهاي محبت،
اي بهانه خواب شبهايم،
اي تنها نياز زنده بودنم،
اي آغاز روز بودنم،
اي نيمه پنهان من،
و تو اي معشوقة من،
تو را با تمام وجود، دوست دارم
و ميپرستم.
|

|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:30  توسط صفورا
|
lele
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:23  توسط صفورا
|
تنهاي safora
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:7  توسط صفورا
|
بیا تا به گلبرگ چشمام شبنم تو باشی
بیا تا به ساقه نیلوفرم خارش تو باشی
در این سردی و غمناکی زمستان
بیا تا به کلبه عشق دل ما هیزم گرمش تو باشی
هرکس بد ما زخلق گوید
ما از بد او نمی هراسیم
ما خوبی او ز خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:7  توسط صفورا
|


من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك
ترس مرا تكان مي دهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم كه آيا من راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد ..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41  توسط صفورا
|
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار وانتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی, آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته عشق یعنی آتشی افروخ
عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر اذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیسوتون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره در دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:9  توسط صفورا
|
تولد همه اردیبهشتی ها و خودم مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:54  توسط صفورا
|
هر كه رفت ....
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
اما اوکه با ماست ....
اوکه نرفته است ....
از اوبپرسید ....
که چه میکند با دل ما
گل عزیز است غنیمت شمارش صحبت که به باغ آمد از این راه واز آن راه خواهد شد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:27  توسط صفورا
|
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:26  توسط صفورا
|
رسم دوستی اينست.
روزی با کسی آشنا می شوی
انتخاب می کنی
دوست ميداری
دوست می دارد
و روز بعد :........"فاصله"
"تنهايی"،
"تنهايی"
"تنهايی" 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:21  توسط صفورا
|
تقدیم به همه ی اونایی که دوستشون دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:28  توسط صفورا
|
اگر کسی را دوست داشتی لبخندی به او هدیه بده
و
اگر بیشتر دوستش میداری عشقت را به او هدیه کن
و
اگر تا بی انتها دوستش داری لبخند و عشقت را در
شاخه گلی خلاصه کن و آن را از قلبت بچین و به او بده

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:0  توسط صفورا
|
آموختهای کوچک من
آموخته ام که همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.
آموخته ام که هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم.
آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که همیشه همیشه بخندم.
آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.
آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که هرگاه که ترسیده ام ،شکست خورده ام.
آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:41  توسط صفورا
|
دوستت دارم رو بايد فرياد زد ...
دوستت دارم رو بايد داد زد ...
دوستت دارم رو بايد در سكوت خود نجوا كرد ...
دوستت دارم رو هرگز نبايد به زبان آورد ...
دوستت دارم رو بايد زير باران عشق شبونه ...
دوستت دارم رو بايد دست در دست يار عاشقونه ...
دوستت دارم رو بايد چشم در چشم دلدار مهربونه ...
دوستت دارم رو بايد با اشك و آه و ناله و گريه هاي شبونه ...
دوستت دارم رو بايد با همه وجود و تار و پود و عاشقونه ...
دوستت دارم رو بايد با طلوع و غروب خورشيد از صبح سحر تا غروب روزانه ...
دوستت دارم رو بايد تا شقايق هست ... تا زندگي هست ...
دوستت دارم رو بايد تا ساقي هست ... تا رويا هست ...
دوستت دارم رو بايد با زمزمه هاي تنهايي ... با حرفهاي دل ... شكوه هاي دل ...
دوستت دارم رو بايد با معناي عشق و دوستي و زندگي ...
دوستت دارم رو بايد با سوختن و ساختن و دم نزدن ...
دوستت دارم رو بايد با ديدن و شنيدن و شناختن ...
دوستت دارم رو بايد با عاشق شدن و هرگز نرسيدن و تنها ماندن ...
دوستت دارم رو بايد با رفتن و سفر كردن و هرگز نيومدن ...
دوستت دارم رو بايد با دل زخمي ... ترك خورده ... شكسته و خسته ...
دوستت دارم رو بايد با نگفتن احساس ... نگاه هاي حسرت و ندامت و پشيموني ...
دوستت دارم رو بايد با نوشتن و ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:13  توسط صفورا
|
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشق ام بود.
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني
…
من درد مشترك ام
مرا فرياد كن
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبان ات براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با با دستهاي من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام.
براي خاطر زنده گان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
زيرا كه ردگان اين سال
عاشق تريت زنده گان بوده اند.
دست ات را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد.
زيرا كه من
ريشه هاي تو را يافته ام
زايرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:10  توسط صفورا
|
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
تو نبودي و در نهان جان دلم جايت خالي بود.......
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
و تو آمدي.از دوردستها......
از سرزمين عشق......
تو مرا با عشق آشنا كردي.....
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي..........
با تو كامل شدم.......
با تو بزرگ شدم......
با تو الفباي عشق را اموختم.......
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
به تو و كلبه عاشقمان باليدم.......
تو نيمه گمشده ام شدي........
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
بدون تو دستم سرد است........
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
به حرمت عشقمان...
به حرمت لحظات زيبايمان..........
مرو كه بي تو من هيچم.......
بمان با من.....
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............
به وفايم ايمان داشته باش...............
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:39  توسط صفورا
|
شب نکبت بار
تو يه شب کثافت تو يه شب پر از نکبت تو يه شبی که دلم پر از عقده بود و می خواستم تو سر يکی خالی کنم يه نگاه به آسمون کردم و داد زدم خدايا خوب گوش کن هر کاری داری بذار کنار می خوام با هات حرف برنم تو خودت بهتر از من می دونی که خوب مردن بهتر از بد زندگی کردن پس لااقل يه مرگ خوب بده ...کاش بوی غربت وتنهايی رو دوست من تو نوشته هام حس کنی کاش در دل تمامی انسانها خانه داشتم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:23  توسط صفورا
|
نقاب
به نظر من اولین موسیقیدان کسی است که فقط اندوه عمیق ترین خوشبختی را درک کند نه اندوهی دیگررا تا کنون چنین موسیقیدانی پیدا نشده است ...
سلیقه ی من آن است که به جای بر پا داشتن مترسک در اطراف خود بگذاریم غارت شویم باز هم پای سلیقه در میان است فقط سلیقه...
امروز او فقیر است اما نه به این دلیل که همه چیزش را گرفته اند بلکه به این دلیل که همه چیز را دور ریخته است برایش چه اهمیتی دارد او به یافتن عادت دارد این فقرا هستند که فقر داوطلبانه ی او را به خوبی درک نمی کنند...
آن کس که خود را عمیق می داند تلاش می کند که واضح وشفاف باشد آن کس که دوست دارد به نظر توده ی مردم عمیق بیاید تلاش می کند که مبهم وکدر باشد توده ی مردم کف هرجایی را که نتوانند ببینند عمیق می پندارند واز غرق شدن خیلی واهمه دارند...
کشیش خلع لباس شده وجانی آزاد شده همیشه نقابی بر چهره دارند آنچه که آنهانیاز دارند چهره ای بدون گذ شته است .اما آیا تا کنون کسانی را دیده اید که چون می دانند چهره ی آنها آینده را منعکس می سازد در مقابل شما یعنی دوستداران عصر کنونی آنقدر مودب باشند که چهره ی بدون القاء آینده نشان دهند؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:16  توسط صفورا
|
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.
هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم.
من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتي هست که خيلي افسرده ام.
از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از اين متاسفم.
و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم.
من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است .
+ نوشته شده در شنبه يکم بهمن 1384ساعت 18:51 توسط محجو ب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:14  توسط صفورا
|